چه قدر سخته لحظه ی جدایی، خصوصاً وقتی که داداش کوچولوت دستاتُ ول نکن و با بغضی که تو گلوش گیر کرده بهت نگاه کنه و بگه توهم بیا بریم، اینجا نمون. بعد تو هم بغض گلوتُ بگیره و بخوای گریه کنی ولی بخاطر اینکه اون ناراحت نشه جلوی خودتو بگیری و هیچی نگی جز سکوتُ سکوتُ سکوت.

0 Comments:
Post a Comment
<< Home